حتی تصورشم نمیکردیم یه روزی تلوزیون رو روشن کنیم
باز هم خبر از تروریست و بمب و تیر و تفنگ باشه
ولی اینبار همینجا زیر گوشمون باشه...!!!!
در حدی تفکراتم خط خطی شده که حوصله ندارم داستان سرایی کنم
فقط بگم پوستر پخش کردن
و دعوت به کمک و حمایت برای مجموعه
و اخه به من چه!!!!!
و بعد هم اولین افطار در جمع راز نویس!...
بعد از دو ماه... دوسه روزی بازگشت به خونه...از در که وارد شدم کفش های از خاک پوشیده شده ی روی جاکفشی ام...میز خاک گرفته ام و چهره ی خالی از ریخت و پاشش!لباس هایی که روی بندرخت است و لباسی از من نیست!کلکسیون لاک های رنگ رنگی ام از روی میز جمع و به کشو منتقل شده اندحتی حوله ی دست و صورتم هم شسته و جمع راز نویس!...